روــایــــات و حـــکـــایــــاتــــ
ـآـنــچــه کــه ـشــیـعــه ـی عــلــی (عـلـیـه ـالـسّـــلـام) ـبــایــد ـبــدــانــد...
دوشنبه 20 دی 1395 :: نویسنده : سیمین نقره




نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : نقص، ایمان، زن، امیرالمومنین علی علیه السلام،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : سیمین نقره

در کتاب مذکور در لفظ فضیل نوشته است : فُضیل بن عیاض در ابتداى جوانى یکى از راهزنان و دزدان و بدکاران و هرزه گران و عیّاشان مشهور زمان خود بود که هر کس ‍ اسم او را مى شنید لرزه بر اندامش می افتاد که در آن زمان سلطان و خلیفه وقت خود هارون الرشید از دست او ناراحت بود و ترس ‍ داشت.

روزى از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهرى ایستاد تا اسبش آب بخورد که ناگهان چشمش به دختر بسیار زیبائى افتاد که مشک خود را بدوش گرفته و مى خواست بیاید کنار نهر آب ، آب بردارد. عشق و محبت آن دختر در قلبش رخنه کرد و چشم از آن دختر برنداشت تا وقتى که دختر مشک را پُر از آب کرد و راه خود را گرفت و رفت . به نوکران و بادمجان دور قاب چین هایش دستور داد تا او را تعقیب کرده و بعد به پدر و مادر و دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کرده و خانه را خلوت نموده زیرا فضیل راغب آن زیبارو گشته فرستاده فضیل پس از تعقیب در خانه را زد و گفته هاى فضیل را به آنها ابلاغ نمود.

تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید بسیار ناراحت و متوحش ‍ و لرزان گردیدند چون چاره اى نداشتند یک عده از پیران و ریش ‍ سفیدان شهر را دعوت کردند و با آنها مشورت نمودند که چه کنیم ؟

آنها گفتند: بیا و دخترت را فداى یک شهر کن زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد همه این شهر را به غارت برده و همه چیز را به آتش مى کشد، پدر و مادر از روى ناچارى دختر را مهیا کرده و خانه را خلوت نمودند.
شب هنگام فضیل وارد شهر شد و قلاب و کمند انداخت از بالاى دیوار و پشت بام به روى بامهاى دیگر رفت همینکه خواست وارد منزل معشوقه خود گردد یک وقت شنید صدائى مى آید 



ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : خدا، تورات، قرآن، فضیل، ایمان، حضرت محمد مصطفی ص، اسلام یهود،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 آذر 1394 :: نویسنده : سیمین نقره
 به نام خدا_ شخصی می گفت: سمیناری دعوت شدم که در ورودی, به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند! سخنران بعد خوشامدگویی از حاضرین که ۵۰نفر بودند,تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اطاقی که سمت راست سالن بود بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند.

ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : خدا، دوست، ایمان، کمک،
لینک های مرتبط :
جمعه 24 مهر 1394 :: نویسنده : سیمین نقره
 ایوب علیه السلام خداوند هفت پسر و هفت دختر به او عطا نمود و همچنین مال وثروت فروان خداوند خواست که او را ابتلا کند تا این امر برای صاحبان و خردمندان پند و اندرزی باشد درهنگام بلاها وسختی ها همه فرزندان و تجارتش را از دست داد و 

ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : حضرت ایوب، صبر، خدا، پاداش، ایمان،
لینک های مرتبط :
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم! نبود که نبود … 

ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : شهید مرتضی آوینی، خدا، ایمان، گناه، رحمت،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 شهریور 1394 :: نویسنده : سیمین نقره
خدا برای ما بس است ‌ مرحوم استاد حاج اسماعیل دولابی، استاد اخلاق درباره توکل و اعتماد به خدا فرمودند: اگر یک شخص غنی که به او اطمینان و اعتماد داری، به تو بگوید نگران نباش و غصه بدهی هایت را نخور، خیالت راحت باشد، من هستم،ببین این حرف او چقدر به تو آرامش می بخشد و راحت می شوی. خدای مهربان که غنی و تواناست به تو گفته است: «ألَیسَ اللهُ بِکافٍ عَبدَهُ» [یعنی] آیا خداوند برای کفایت امور بنده اش بس نیست؟ یعنی ای بنده من، برای همه کسری و کمبودهای دنیوی و اخروی ات من هستم. این سخن خدا چقدر انسان را راحت می کند و به او آرامش می بخشد؟ لذاست که فرمود: «ألا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ» دل ها با یاد خدا آرامش می یابد.
 برگرفته از کتاب «مصباح الهدی»، صفحه 179 
 برگرفته از http://www.lenzor.com/kamran19490




نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : خدا، دولابی، ایمان، توکل، قرآن،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : سیمین نقره
 کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، ایمان،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : سیمین نقره
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود .

ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : خدا، ایمان، نقطه ضعف، نقطه قوت، موفقیت، شکست، پیروزی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 مرداد 1394 :: نویسنده : سیمین نقره

یک روز صبح مردم موصل که خود را برای رفتن به کار آماده میکردند در وسط میدان بزرگ شهر سینی بزرگی دیدند همه مردم دور آن جمع شدند و با تعجب از هم درباره آن میپرسیدند تا این که کسی جلو رفت و پارچه روی آن را کنار زد و صحنه بسیار وحشتناکی را دیدند که همگی ترسیدند و کنار رفتند...




ادامه مطلب


نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : داعش، عراق، موصل، خدا، ایمان، شجاعت،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : سیمین نقره

یکی از اقوام سرلشکر خلبان شهید عباس بابائی میگفت:

یک بار موقعیت را مناسب دانستم و به او گفتم: شما برای خودت مقامی هستی و اختیاراتی داری، یه لطفی به ما کن و سفارش کن پسر مرا که سرباز است جای خوب و راحتی بگذارند که بیشتر بتواند پیش ما بیاید



ادامه مطلب


نوع مطلب : شهدا(کلام،داستان،وصیت ها)، 
برچسب ها : شهید عباس بابایی، سرباز، پارتی بازی، ایمان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : سیمین نقره

رزمنده ای میگفت: سردار شهید اسماعیل دقایقی  شبها به چادرهای محل استراحت بسیجیان میرفت و آنها را نظافت میکرد

از بس خاکی میشد، اگر کسی به لشکر می آمد نمیتوانست تشخیص بدهد که او کیست

یک بار یکی از بچه ها که اسماعیل را نمیشناخت و فکر میکرد نیروی خدماتی است به او گفته بود: چرا نیامدی چادرمان را نظافت کنی؟

و او جواب داده بود: به روی چشم امشب می آیم

 منبع: کتاب تا زلال شکوفایی (انتشارات اسوه)





نوع مطلب : شهدا(کلام،داستان،وصیت ها)، 
برچسب ها : شهید اسماعیل دقایقی، خدا، ایمان،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 خرداد 1394 :: نویسنده : سیمین نقره

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن، غذا سبزی پلو با تن ماهی بود. حاجی (سردار شهید حاج ابراهیم همت هنوز قاشق اول را نخورده بود که رو کرد به یکی از دوستان و پرسید: بچه ها شام چی داشتن؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : شهدا(کلام،داستان،وصیت ها)، 
برچسب ها : شهید همت، ابراهیم همت، ایمان، خدا،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

باور کنید همین شهدا اند که جلوی ما را می گیرند...
رفــتــنــد جــــانــــشــان را دادنــد، برای چــــــــه؟؟؟
بـــه وصــیــت هــایــــشـــان عـــمـــل کــردیـــــم؟؟؟
رزمنده ای كـه در فـضای سایبر می جنـگی بـرای فـشردن كلیدهای كامپیوتر وضـو بگیر و بـا نیـت قربه الی الله مطلب بنویس.بدانكه تو مصداق و مارَمَیت اِذ رَمَیت ... هستی .تو در شبهای تـاریك جبهه سایبری از میدان مین گناه عبور میكنی مراقب باش،به شهدا تمسك كن بصیرتت را بالا ببر كه تركش نخوری...رابطه خودت را با خدا زیاد كن...با اهل بیت یكی شو و در این راه گوش به فرمان آنها باش.
در پناه حق...
مدیر وبلاگ : انصار الشهدا
نظرسنجی
جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic