روــایــــات و حـــکـــایــــاتــــ
ـآـنــچــه کــه ـشــیـعــه ـی عــلــی (عـلـیـه ـالـسّـــلـام) ـبــایــد ـبــدــانــد...
در سال نهم هجرت،هنگامی که قبیل سرکش طی از سپاه اسلام شکست خورد، عدی بن حاتم که از سرشناسان قبیله و پسر حاتم طایی بود به شام فرار کرد ولی خواهر او (سفانه) به اسارت سپاه اسلام در آمد، سفانه را همراه سایر اسیارن به مدینه آوردند و آنان را نزدیک مسجد در خانه ای جای دادند، روزی رسول خدا از آن اسیران دیدن کردند، سفانه از موقعیت استفاده کرد و گفت: (یا محمد پدرم حاتم از دنیا رفت و سرپرستم عدی فرار کرد، اگر صلا بدانی مرا آزاد کن و شماتت و بدگویی قبیله های عرب را از من دور کن، همانا پدرم حاتم، بردگان را آزاد می ساخت و از همسایگان نگهبانی می کرد و به مردم غذا میرساند و آشکارا سلام می کرد و در حادث تلخ روزگار مردم را یاری میرساند)
پیامبر اسلام که به ارزش های اسلامی احترام شایان می نمود به سفانه فرمود: (این ویژگی هایی که برشمردی ز صفات مومنین راستین است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت قرار میدادیم)
آن گاه پیامبر مهربان به مسئولین امر فرمود: این دختر را به پاس احترامی که درش به ارزش های اخلاقی می نمود، آزاد سازید.
آن گاه پیامبر لباس نو و هزینه سفر به شام را در اختیار سفانه گذاشت و او را همراه افراد مورد اطمینان به شام نزد برادرش فرستاد.




نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : حاتم طایی، حضرت محمد مصطفی رسول الله،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 مرداد 1395 :: نویسنده : سیمین نقره
عدی بن حاتم می گوید : هنگامی که خواهرم سفانه به اسارت سپاه اسلام در آمد و من به سوی شام گریختم، پس از مدتی خواهرم به همراه عده ای با کمال وقار و احترام به شام بازگردانده شد. خواهرم مرا در مورد فرارم و تنها گذاشتن او مورد شماتت قرار داد.
عذر خواهی کردم و از او که بانویی خردمند و هوشیار بود پرسیدم: این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدی؟
گفت : سوگند به خدا او را رادمردی شکوهمند یافتم، سزاورا است که به او بپیوندی که در این صورت به جهانی از عزت و عظمت پیوسته ای.
با خود گفتم که نظریه صحیح همین است. به عنوان پذیرش اسلام به مدینه سفر کردم، پیامبر در مسجد بود . در آن جا به محضرش رسیدم و سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید: کیستی؟
عرض کردم : عدی بن حاتم هستم. آن حضرت برخاست و مرا با خود به خانه اش برد، در مسیر راه بانویی سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد و اظهار نیاز نمود. پیامبر ص به مدت طولانی در آنجا توقف فرمود و آن بانو را در مورد تامین نیازهایش راهنمایی فرمود.
با خود گفتم: سوگند به خدا این شحص پادشاه نیست.
سپس از آنجا گذشتیم و به خانه رسول الله وارد شدیم. پیامبر از من استقبال و پذیرایی گرمی نمود و زیراندازی از لیف خرما را نزد من آورد و فرمود : بر روی آن بنشین. گفتم: بلکه شما بنشینید. فرمود: نه شما بر آن بنشین. و خود حضرت روی زمین نشست.
با خود گفتم این نیز نشانه دیگری که آن حضرت پادشاه نیست.
سپس مطلبی از دینم را که چون راز نگاه داشته بوم را بیان فرمود. فهمیدم که او بر راز ها هم آگاهی دارد و پیامبر مرسل میباشد، بیانات و پیشگویی ها و و مهربانی هایش مرا شیفته اش کرده و همانجا مسلمان شدم




نوع مطلب : روایات و حکایات، 
برچسب ها : حضرت محمد رسول الله، حاتم طایی، مسلمان، اسلام، عدی بن حاتم،
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

باور کنید همین شهدا اند که جلوی ما را می گیرند...
رفــتــنــد جــــانــــشــان را دادنــد، برای چــــــــه؟؟؟
بـــه وصــیــت هــایــــشـــان عـــمـــل کــردیـــــم؟؟؟
رزمنده ای كـه در فـضای سایبر می جنـگی بـرای فـشردن كلیدهای كامپیوتر وضـو بگیر و بـا نیـت قربه الی الله مطلب بنویس.بدانكه تو مصداق و مارَمَیت اِذ رَمَیت ... هستی .تو در شبهای تـاریك جبهه سایبری از میدان مین گناه عبور میكنی مراقب باش،به شهدا تمسك كن بصیرتت را بالا ببر كه تركش نخوری...رابطه خودت را با خدا زیاد كن...با اهل بیت یكی شو و در این راه گوش به فرمان آنها باش.
در پناه حق...
مدیر وبلاگ : انصار الشهدا
نظرسنجی
جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) چندتا صلوات میفرستید؟؟













جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :